اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
823
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
چگونه بينى ؟ ! تا حمد آرى و نماز تو صفت تو است من پنداشتم همى حق بينى ، همى خويشتن بينى و خويشتن بين محب نباشد ! هلا شغلك مشاهدة صفات [ الحق ] عن مشاهدة صفاتك و هلا شغلك مشاهدة الحق عن مشاهدتك و مشاهدة فعلك فلا يبقى لك فى مشاهدة الحق مشاهدة الكون و لا مشاهدة نفسك و عملك . اينك « و ان لا يشهد مع قدر الله تعالى قدرا » اين باشد ، و اين مقام فنا است . و شايد كه تأويل ديگر آن باشد ازآنجاكه خلقاند همه را اسير قدرت داند ، و اسير را به نزديك كس مقدار نباشد . چون به خود نگرد خود را اقل من كل قليل بيند . و چون به حق تعالى نگرد وى را اعز من كل عزيز بيند . داند كه اقل من كل قليل خدمت صحبت كسى را كه اعز من كل عزيز است نشايد . و چون به صفات خويش نگرد يا جفا بيند و يا تقصير ؛ و چون به صفات حق تعالى نگرد [ همه ] جلالت و عظمت بيند داند كه مقصر و جافى چنين ملك و چنين سلطان را نشايد . از آنجا كه وى است همه صفات خويش بعد و قطيعت بيند ؛ نوميدى نصيب وى آيد [ 224 الف ] خود را نه ايمان بيند و نه صفات و نه طاعت . چون به صفات خود چنين نظاره كرد به ذات خود باز گردد ؛ خود را از اخس جواهر بيند ، و آن تراب است ، داند كه مخلوقى كه وى را اصل اين است و فعل چنين است ، وى و فعل وى چنين خداوندى را نشايد . همه قربش بعد گردد و همه وصلش قطع گردد و همه رجاش قنوط گردد ؛ و چنگ به خلق زند تا مگر خلق مرا چاره كنند . خلق را از خويشتن عاجزتر يابد . و از اين معنى بود كه خليل عليه السلام جبريل را گفت : اما اليك فلا . [ گفت ] تو خلقى و من خلق و هر دو به عجز خلقت شريكايم . اگر تو مرا بتوانى رهانيدن من خود خويشتن را بتوانمى رهانيدن ؛ و اگر تو اسير خدايى من نيز هم اسير وىام ؛ تو از راه برو تا عنايت بيايد . به خلق چنين نظاره كند كه خليل به جبريل كرد نظارهاى ؛ و آنگه به فعل خويش نظارهاى چنان كند كه مصطفى كرد صلى الله عليه و سلم . اندر مسانيد صحاح آمده است كه همى چنين گفت اندر دعاى